سرّ دلبران در حدیث دیگران (7)
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦  

برگرفته از کتاب "جمهور" اثر "افلاطون"، ترجمه "فواد روحانی"، چاپ دوازدهم ١٣88 انتشارات "علمی و فرهنگی" کتاب سوم صص 206-204:

بخشی از گفتگوی سقراط با گلاوکن برادر افلاطون، در مورد چگونگی احوالات نیروهای نظامی و نگهبانانِ "شهر زیبا"ی عقلانی افلاطونی:

گفتم ... هیچ چیز مهیب تر و شرم آور تر از این نیست که چوپان برای حفظ گله سگهای بی تربیتی نگه دارد که بر اثر عدم انضباط یا گرسنگی یا هرزگی مستعد اذیت گوسفندان باشند و بجای صفت سگ، صفت گرگ از خود نشان دهند. گفت براستی این مهیب است. گفتم پس ما باید همه گونه احتیاط به کار بریمتا مبادا نگهبانان ما با مردم شهر یک چنین رفتاری کنند و از قدرت خویش استفاده ی نامشروع نمایند و بجای آنکه یار مهربان باشند ظالم بی امان شوند. گفت آری این احتیاط لازم است. گفتم مطمئن ترین احتیاط همانا تربیت صحیح است. گفت این را که برای آنها تامین کردیم. گفتم ای گلاوکن عزیز چندان مطمئن نیستم همینقدر یقین دارم که چنانکه هم اکنون بیان کردم آنان باید از تربیت صحیح هر چه باشد برخوردار گردند تا نسبت به یکدیگر و کسانی که تحت حمایت آنها هستند حتی المقدور مهربان توانند بود. گفت راست است. گفتم گذشته از موضوع تربیت عقل سلیم چنین حکم می کند که ما آنگاه که برای اینان خانه و اموال دیگر در نظر می گیریم کاری نکنیم که مانع توجه کامل انها به وظیفه نگاهبانی که بر عهده دارند شود و یا موجب گردد که آنها با سایر مردم شهر بدرفتاری کنند. گفت براستی حکم عقل سلیم همین است. گفتم برای آنکه اینان دارای صفاتی شوند که منظور ما است لازم است که ما شرایط زندگی و مسکن انها را بطرزی که اکنون بیان می کنم مقرر داریم. ملاحظه کن که آیا همین طور است یا نه، ... مردان جنگی ... اگر طلا و نقره خواستند ما به آنها خواهیم گفت که طلا و نقره ی آسمانی که موهبت الهی است در نهاد خود دارند و بنابراین نیازمند به طلا و نقره ی مردم این جهان نیستند و اگر آن طلای آسمانی را که در نهاد خود دارند به طلای خاکی بیالایند این خلاف دین داری است زیرا چه بسا جرائمی که به خاطر طلای مسکوک و رائج بوقوع می پیوندد و ... به جای آنکه نگاهبان باشند بازاری و برزگر خواهند شد، و بجای آنکه مدافع اهالی شهر باشند مدعی و دشمن آنان خواهند شد و در همه ی عمر آنها بدخواه دیگران و دیگران بدخواه آنها خواهند بود و هم آنها در راه دیگران و هم دیگران در راه آنها دام خواهند نهاد و نیز آنان همواره از دشمنان داخلی بیش از دشمنان خارجی ترس خواهند داشت و هم خود و هم کشور را بورطه ی هلاک خواهند کشاند...حال آیا ضروری نیست که این قواعد را بصورت قانون درآوریم؟ گفت چرا، این بسیار ضروری است.


خاستگاه اصیل ایرانی کردان در آیینه شاهنامه فردوسی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  

خاستگاه اصیل ایرانی کردان در آیینه شاهنامه فردوسی، اثری یکهزار ساله و مورد علاقه و احترام تمام کردان اصیلی که با هویت خود سر ستیز ندارند و یا از آن بیگانه نشده اند

شاهنامه/ بخشی از داستان ضحاک:

چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مران اژدها را خورش ساختی
دو پاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
یکی نام ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیشبین
چنان بد که بودند روزی به هم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
ز بیدادگر شاه و ز لشکرش
وزان رسمهای بد اندر خورش
یکی گفت ما را به خوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
وزان پس یکی چاره‌ای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها و اندازه بشناختند
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار دل در نهان
چو آمد به هنگام خون ریختن
به شیرین روان اندر آویختن
ازان روز بانان مردم‌کشان
گرفته دو مرد جوان راکشان
زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند
جزین چاره‌ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا از جهان دشت و کوهست بهر
به جای سرش زان سری بی‌بها
خورش ساختند از پی اژدها
ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان
ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست
بران سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کُرد از آن تخمه داد نژاد
که ز آباد ناید به دل برش یاد


کلمات کلیدی: شاهنامه ،فردوسی
در آینه... (6)
ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱  

کنفرانس ارزنه الروم (ربیع الثانی 1259 تا جمادی الثانی 1263) که بیش از چهار سال به طول انجامید، و پیمان ارزنه الروم که در 1263 ه.ق. که با میانجیگری روس و انگلیس بسته شد، نماینده ی آخرین دوره ی تحول تاریخی روابط ایران و عثمانی است. از یک سو، مجموع اختلاف های قرون گذشته ی دو کشور در آن نمایان است و از سوی دیگر پایه روابط جدید دو دولت را، حتی تا زمان بوجود آوردن دولت عراق پس از جنگ جهانی اول، همان عهدنامه بنیان گزارد.

پس از بیماری ای که در راه رفتن به ارزنه الروم برای نماینده ی منتخب دولت ایران پیش آمد، میرزا تقی خان امیرکبیر که هنوز صدراعظم نشده بود و عنوان وزیر نظامی و وزارت آذربایجان -که ولیعهد در آنجا آموزش حکومت داری می یافت و حکم می راند- را داشت، به عنوان جانشین وی و مذاکره کننده و نماینده ی ایران به این کنفرانس اعزام شد. وی در طول انجام ماموریت دشوار خویش، به سختی بیمار شد، خودش و همراهانش مورد سوء قصد قرار گرفتند، دو تن از همراهانش به تیغ کینه ی ترکان تکه تکه شدند و خودش هم تا دو قدمی مرگ پیش رفت و معجزه آسا نجات پیدا کرد، از آن سو گهگاه گرفتار دستورات عجولانه، نابخردانه و شاید بدطینتانه ی دربار و صدراعظم حیله گر آن حاجی میرزا آغاسی که به شدت هم تحت تاثیر و نفوذ سفرای روس و انگلیس قرار داشت، بود. به شکلی که امیر مجبور می شد به ترفندهای گوناگون از اجرای آن دسته دستورات نامعقول که منافع ملی را به خطر می انداخت خودداری کند و یا در مقام اعتراض برآید.

مقایسه تفاوت شیوه های دیپلماسی و سیاست ورزی امیر با حاجی میرزا آغاسی، به عنوان نماینده ی دو تیپ مختلف فکریِ در سیاست ورزی این آب و خاک که از دیرباز تا کنون آشنا هم به نظر می رسد، جالب توجه خواهد بود. یکی تربیت یافته و آگاه به تحولات زمان و فن سیاست و دیپلماسی به عنوان یک علم مجزا و پیچیده و متکی به تصمیم گیری های دوراندیشانه، با حوصله و معقول که تا حد امکان تامین کننده ی منافع ملی باشد و دیگری قضا و قدری، صاحب فن سیاست ورزی مزورانه، عجول، لفاظ و گنده گو و در عین حال در مقابل فشارهای بیرونی و حفاظت از منافع شخصی، نه چندان استوار بر منافع ملی. برای این منظور بخشهایی از کتاب ارزشمند"امیر کبیر و ایران" اثر فریدون آدمیت را مرور می کنیم:

برگرفته از "امیرکبیر و ایران" اثر "فریدون آدمیت"، چاپ هشتم 1378، صص 122-126، انتشارات خوارزمی:

...دوره ی دوم کنفرانس که از رجب 1262 قطع شده بود در ذیقعده از نو شروع گردید. در آغاز دوره ی دوم مذاکره دیدم که وزیر نظام و انورافندی هر کدام آخرین طرح های پیشنهادی خود را در جمادی الاول 1262 (مه 1846) عرضه داشته بودند و کنفرانس با دخالت ماموران میانجی به تالیف و التیام آن دو طرح، و پرداختن متن واحد عهدنامه شروع کرده بود. طرح ایران شامل نه ماده بود و طرح عثمانی یازده ماده داشت. سپس ماده نه و یازده در هم ادغام گردید، و پیشنهاد انورافندی به صورت ده ماده درآمد... حالا نمایندگان ایران و عثمانی با دستورهای تازه ای در کنفرانس شرکت جستند تا کار را تمام کنند.

در دستورهای دولت به میرزا تقی خان تناقض گوییهای گوناگون بچشم می خورد: یکجا دیدیم حاجی نوشته بود «بقدر سرمویی» از تعلیمات انحراف نجوید. حالا ضمن دستور چهارم جمادی الثانی 1262 مقرر داشت: در تنظیم عهدنامه فقط به «معانی» توجه کند و از «الفاظ» بگذرد، و نسبت به امور جزیی که در «معنی و مقصود» تاثیری نمی بخشد، ایراد و اعتراض ننماید، و عهدنامه را بدون «هیچ تغییری» در معانی مواد نه گانه ی آن امضا کند. این شعر مولوی را هم شاهد سیاست دولت می آورد:

ما درون را بنگریم و حال را/ نی برون را بنگریم و قال را

حاجی که خود را به فصاحت عرفانی دلخوش داشت، در هر نامه ای شتابزدگی اش را در انعقاد عهدنامه نشان می داد. و هیچگاه پیش خود نیندیشید که حل این مساله دشوار و پرپیچ و تاب، کار خُم رنگرزی نیست. در همان کاغذ می گوید: آنچه مطلوب اولیای دولت می باشد این است که هر چه زودتر کار بستن قرارداد خاتمه یابد - «به امید خدا با ارسال این مکتوب آن عالیجاه این مساله را تمام کنید و به دربار معدلت مدار معاودت نمایید». ضمنا در اختیارنامه میرزا تقی خان که در آن زمان صادر گردید، می خوانیم: «بدون اینکه در الفاظ و عبارات مرقومه ی مندرجه ی آنها اختلاف و تغییر ظاهر بشود» قرارنامه را امضا و مهر کند. اما رونوشت اختیارنامه که به مهر میرزا ابوالحسن خان وزیر امورخارجه تهیه شده و به کنفرانس رسیده بود میگفت: «بدون اینکه در الفاظ و معانی... تغییر ظاهر بشود»، ترتیب امضای عهدنامه را بدهد. چون این اختلاف در اصل و سواد اختیارنامه مورد ایراد واقع شد، حاجی نوشت: اشتباه از کاتب بوده است، و رونوشت تازه ای که با اصل آن همسان بود فرستاد. از این آشفتگیها و ناهمسانیها هرکس سرگشته می شد. نماینده ی انگلیس آنها را به «شیطنت و بدذاتی» صدراعظم ایران نسبت می داد، خاصه اینکه در متن طرح مواد نه گانه، بدون اینکه بگوید جرح و تعدیلی کرده است، برای امضا پس فرستاده بود. این جور چیزها برای نماینگان خارجی خیلی غریب می آمد، ولی هرکس با دستگاه سیاست دولت ایران آشنایی داشت، برایش شگفت انگیز نبود. به همین جهت میرزا تقی خان روح فرمان و اختیارنامه را در نظر می گرفت، و خود را مقید به آن تعلیمهای ضد و نقیض نمی دانست. گویی حاجی حالیش نبود که شعر و معانی عرفانی، هر چند بلند باشند، نمی توانست معیار فن دیپلماسی که از مظاهر فعالیت آدمی در این خاکدان است، قرار گیرد. و هر دولتی که در کار سیاست از آن اندیشه ها پیروی کرده، روزگارش سیاه گشت.

اما راجع به تغییری که دولت در طرح عهدنامه داد:
...بحث به میان آمد که ایران و عثمانی از تمام ادعاهای ارضی سابق خود نسبت به یکدیگر بگذرند. نقطه باریک مذاکره بر سر فعل «ترک کردن» یا «موقوف داشتن» بود. یعنی ادعاهای پیش را «ترک» گویند یا «موقوف» دارند. وقتی میرزا تقی خان موضوع را ضمن گزارشی به دولت نوشت، حاجی ضمن نامه ی چهارم جمادی الثانی 1262 جواب بامزه ای داد: اختلاف در معنی «متروک» و «موقوف» واضح است، و بحث درباره ی آنها چه فایده دارد؟! اگر عثمانیان لغت «متروک» را می خواهند، ما هم باطنا همان را ترجیح می دهیم. گفت و شنید در این باره اساسا «با مراتب درایت و فراست آن عالیجاه وفق نمی دهد، مگر توقف طولانی در ارزنه الروم موجب تشتت خیال و کندذهنی آن عالیجاه گردیده، و یا اینکه ما را خیلی احمق و بی تجربه تصور می کنید که راجع به این امور ناقابل که ضرری به دین و دولت نمی رساند، دستورالعمل تازه می خواهید؟ و یا اینکه خیال می کنید مورد ایراد و اعتراض ما خواهد شد که کدام لغت را بکار ببرید؟»

اما در کنفرانس، این بحث لغوی به سادگی تلقی نمی گردید. لفظ «ترک کردن» به مفهوم مطلق چشم پوشیدن محسوب می شد که جای بازگشت نداشت. و حال آنکه «موقوف داشتن» برای ادای آن مفهوم قطعی، نارسا بود. میرزا تقی خان بعدها در زمان صدارتش ضمن نامه ای که به میرزا جعفرخان مشیرالدوله (مامور ایران در کمیسیون سرحدی) در جمادی الاول 1266نگاشته، موضوع را چنین تشریح می کند: «مدت پنج سال در ارزنه الروم نشستند و به توسط مامورین دو دولت بزرگ واسطه فقرات تسعه را که فی الحقیقه ایضاحاتی برای عهدنامه ی مقرره بود، در کمال توضیح و تصریح قرار دادند، و از لفظی که جزیی ابهامی داشت بکلی اجتناب کردند. چنانکه در باب لفظ «موقوف» عالیجاه قولونل ویلیمس استحضار دارد که دو سه ماه طرفین برای همین یک لفظ گفتگو داشتند که شاید معنی دیگر ببخشد، تا لفظ را برداشتند و به جای آن لفظ «ترک» گذاشتند».

باری به موجب ماده ی سوم عهدنامه دو دولت تعهد سپردند که «سایر ادعاهاشان را در حق اراضی ترک کرده، از دو جانب مهندسین و مامورین را معین نموده... حدود مابین دولتین را قطع نماید»...


در آینه... (5)
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  

ریشه کلمه "هوچی". برگرفته از کتاب "تاریخ هیجده ساله آذربایجان" جلد دوم "تاریخ مشروطه ایران"، نوشته "احمد کسروی"، چاپ اول، انتشارات "هرمس"، ص 828-830:

...در آن سیزده سال که از آغاز مشروطه تا این زمان گذشته بود کم کم کسانی پیدا شده بودند که شیوه ی سود جستن و پول اندوختن را از راه دسته بندی و روزنامه نویسی و هیاهو و درآمدن به کارهای کشوری و مانند اینها نیک یاد گرفته بودند. در آن چند سال این گونه کسان از شهرها به تهران آمده و در اینجا دسته ای گردیده بودند. بسیاری از نمایندگان دارالشوری از استانها آمده و پس از پایان یافتن زمان نمایندگی دوباره بازنگشته و پی کاری نرفته و به دیگران پیوسته و از این راه به پول اندوختن و خوش زیستن پرداخته بودند. این کسان که در آن زمان به نام "هوچی" شناخته شده اند یک جلوگیر بزرگی در راه پیشرفت کارها می بودند. اینان در میان خودشان سامانی و یا با یکدیگر پیمانی نمی داشتند و همگی یک راه نمی پیمودند و بلکه هیچ راهی نمی داشتند و تنها پول و یا کار (یک کار دولتی) می خواستند. و این بود هر زمان به رنگ دیگری در می آمدند و هرهنگام افزار دست دیگری می شدند. گاهی همگی به هم پیوسته و گاهی دو دسته و سه دسته می گردیدند. کسانی که آن روزها را ندیده اند تنها با شنیدن و خواندن حال آنان را نخواهند دریافت.

یک کابینه که به کارآمدی اینان ازو سودها چشم داشتندی و چون نیافتندی و یا یافتندی و زمانی در میانه گذشتی، به آرزوی برانداختن آن افتاده و در اینجا و آنجا گله و ناخشنودی نمودندی و کم کم دسته بسته و زورمند گردیده و چنان که می خواستند کابینه را از میان بردندی. گاهی نیز کسانی که آرزوی وزیری می داشتند اینان را افزار ساخته و به برانداختن کابینه کوشیدندی.

جنبش مشروطه که توده را به تکان آورد و از میان ایشان مردان جانفشان و غیرتمندی با دلهای پر از سهش و امید برخیزانید کنون پس از سیزده سال به جای آنان این سودجویان می نشستند. می توان گفت پیشامد کوچ از تهران و آن کوششها که در برابر دو همسایه (روس و انگلیس) کرده شد آخرین جوش و جنبش آزادیخواهان می بود، و چون آن نیز بی هیچ فیروزی به پایان رسید آزادیخواهان به یکبار نومید شدند و نیکانشان به یکبار رها کرده به کنار رفتند و دیگران بدان سان راه سودجویی و هوچیگری را پیش گرفتند. از این هنگام بود که جمله شوم "ما نمی شویم" به زبانها افتاد...


در آینه... (4)
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤  

برگرفته از کتاب "ابن خلدون و علوم اجتماعی" اثر دکتر "جواد طباطبایی"، چاپ دوم ١٣79 انتشارات "طرح نو" صص 368-367:

بسیاری از نویسندگان سده ی گذشته ی ایران یا بهتر بگوییم، ارباب "ایدئولوژی های جامعه شناسانه" که بازسازی اندیشه سنتی و بازگشت به آن را به عنوان واکنشی رهایی بخش در برابر کژراهه و بیراهه ی تجدد، وجهه ی همت خویش قرار دادند، از آنجا که این بازسازی بر مبنای اندیشه ی تجدد و درک ماهیت دوران جدید انجام نشد، نسبت به بسیاری از جنبه های سنت آگاهی درستی پیدا نکردند. این نویسندگان، به ویژه، نسبت به سرنوشت نابود کننده ی سنت، در دوران جدید و به دنبال از میان رفتن حضور زنده و زاینده سنت که از ویژگی های "عصر ایدئولوژی" بود، غافل بودند... ملاحظه ی این وجه از سنت و اندیشه سنتی، در سده ی بیستم، با تحولی اساسی و بی سابقه در اندیشه ی فلسفی و سیاسی و با برآمدن نظامهای "توتالیتر" امکان پذیر شد. بدیهی است بحث درباره ی این اندیشه فلسفی و سیاسی و نیز اشاره به نتیجه ای که اندیشمند سیاسی بزرگ معاصر بر مبنای طرح این نظریه آورده، اساسی است. حنا آرنت در مقاله ای پراهمیت با عنوان "سنت در عصر جدید" می نویسد:

«پایان یک سنت، به ضرورت، به معنای این نیست که تاثیر مفاهیم سنتی بر اذهان به پایان رسیده است. بر عکس، گاهی به نظر می رسد که با از میان رفتن نیروی حیاتی سنت و زایل شدن خاطره ی آغازین آن، نیروی این مفاهیم و مقولات منسوخ سرشتی مستبدانه تر به خود می گیرند. حتی امکان دارد که سنت همه ی نیروی مخرب خود را زمانی اعمال کند که پایان آن فرارسیده باشد و مردمان، دیگر بر آن نمی شورند. دست کم، این درسی است که به نظر می رسد سده ی بیستم، با اوج گرفتن اندیشه های هوادار ظاهر و جزمیت به ما داده است که پس از چالشهای مارکس، نیچه و کییرکه گورد علیه نظرات اساسی دیانت سنتی، اندیشه سیاسی سنتی و مابعدالطبیعه ی سنتی و باژگون کردن آگاهانه ی مراتب مفاهیم سنتی، به حیات خود ادامه دادند.»

...به ویژه با بازگشت به خویشتنی ناآگاهانه که در درون بسیاری از فرهنگهای سنتی آغاز شده و به نظر می رسد، از این حیث، در آغاز راه هستیم و نه در پایان آن، سنت به عاملی نیرومند برای تحرک، اما در خلاف جهت تجدد و لاجرم، در جهت نابودی دستاوردهای آن تبدیل خواهد شد. بازگشت به خویشتن چهاردهه ی گذشته در ایران نیز چنانکه به تکرار گفته شده، بر مبنای بازاندیشی سنت بر پایه ی اندیشه ی تجدد صورت نگرفت و به نظر ما در دهه های آینده، ارتباط با سنت برای همیشه، گسسته خواهد شد، زیرا نابودی سنتی که در تجدید اندیشه، یعنی در تجدید و تجدد، مورد تامل و بازاندیشی قرار نگرفته باشد، بر اثر ضربه ی ایدئولوژی امری محتوم خواهد بود.


کره الاغ کد خدا!
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱  

تا دیروز "کره الاغ کد خدا، یورتمه می رفت تو کوچه ها" عیبی نداشت، اما الآن برای از کره گی دم نداشتن "واه واه واه!"؟


کلمات کلیدی:
سرّ دلبران در حدیث دیگران (6)
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥  

برگرفته از "مقدمه" اثر "عبدالرحمن ابن خلدون" (فیلسوف و مورخ تونسی 732-808 ه.ق)، برگردان "محمد پروین گنابادی"، جلد دوم، فصل سی و پنجم، صص 1146-1147، انتشارات علمی و فرهنگی:

در اینکه در میان افراد بشر دانشمندان «فقیهان» نسبت به همه کس از امور سیاست و روشهای آن دورتر می باشند

زیرا ایشان عادت کرده اند که در مسائل فکری به کنجکاوی پردازند و در دریای معانی فرو روند و آنها را از محسوسات انتزاع و در ذهن تجرید کنند و به صورت امور کلی درآورند تا بطور عموم بر آنها حکم کنند نه اینکه بخصوص ماده یا شخص یا نسل یا ملت یا صنف بخصوصی را در نظر گیرند و آن گاه این کلی را به امور خارجی تطبیق کنند و نیز امور را با اشباه و امثال آنها بر حسب شیوه ای که در قیاس فقهی بدان عادت کرده اند، مقایسه می کنند و از این رو کلیه احکام و نظریات ایشان همواره در ذهن است و به مرحله منطبق شدن نمی رسد، مگر پس از فراغت از بحث و اندیشه یا اینکه به کلی تطبیق نمی شود، بلکه آنچه در خارج هست از این کلیات ذهنی متفرع می گردد، مانند احکام شرعی چه آنها فروعی از آنچه در محفوظ از ادله و کتاب و سنت است می باشند و در جستجوی آنند که آنچه را در خارج می یابند با آنها مطابقت دهند. برعکس نظریات علوم عقلی که برای صحت آنها می کوشند، نظریات مزبور را با آنچه در خارج هست تطبیق کنند، از این رو ایشان در همه ی نظرهایشان به امور ذهنی و نظریات فکری عادت دارند و به جز امور مزبور چیز دیگری را نمی شناسند. در صورتی که صاحب سیاست به مراعات امور خارج و احوال و کیفیاتی که بدان می پیوندد و از آن تبعیت می کند احتیاج دارد. چه سیاست امری پوشیده است و شاید هم در آن خصوصیاتی یافت شود که نتوان آنها را به شبه یا مثالی ملحق کرد و با کلی ذهنی که می خواهند آن را بر آنها تطبیق کنند منافی باشد. و هیچ یک از کیفیات اجتماع و عمران را بر دیگری نمی توان قیاس کرد، زیرا هم چنان که در یک امر به هم شباهت پیدا می کنند شاید در اموری با هم اختلاف داشته باشند. این است که دانشمندان به سبب عادت کردن به تعمیم احکام و قیاس کردن امور به یکدیگر، اگر به امر سیاست توجه کنند، مسائل آن را در قالب نظریات و اندیشه ها و نوع استدلال های خودشان می ریزند و در نتیجه دچار اشتباهات و غلط کاری های بسیار می شوند و نمی توان بر ایشان از خطا اعتماد کرد.